تبليغاتX
آسمان پرستاره آسمان پرستاره - داستان های کوتاه






داستان های کوتاه  

   خداوند مهربان

عشق بي پايان

 زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: آرامتر برو من مي ترسم! مرد جوان: نه ، همین قسم بسیار خوب است! زن جوان: خواهش مي کنم ، من  ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگوی دوستم داري. زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شود آرام تر بری. 
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه مرا برداري و روي سرت بذاري، اخر نمي تاونم آرام برانم .

روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه افريد.در اين سانحه که بدليل بريدن بریک  موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.


مرد جوان از خالي شدن بریک اگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه  خود را بر سر او گذاشت و خواست براي اخرين بار دوستت دارم را
از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .

 

 روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير  دسترخوان پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي فرشته نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل معلم خود داد،  او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست دهقانی است که گندم مي کارد و زمین ها را پرورش مي دهد.هر نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر فرشته رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است، فرشته ؟فرشته در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که فرشته پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي يتيم دست نوازش کشيده ايد؟ بر سر فرزندان خود چطور؟

                  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: « پس گياه تو کو؟» پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت:« اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.»

 خوشبختي

 در روزگار قديم، پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشور بزرگي بود به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد.
پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را بيابند و با پرداخت پول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختي کند.
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسي که رسيدند، از او پرسيدند:« آيا تو احساس خوشبختي مي کني؟»
جواب آنها « نه» بود، چون هيچ احساس خوشبختي نمي کرد.
نزديک غروب وقتي مأموران به کاخ بر مي گشتند، پيرمرد هيزم شکني را ديدند که داشت غروب آفتاب را تماشا مي کرد
و لبخند مي زد.
مأموران جلو رفتند و گفتند:« پيرمرد، تو که لبخند مي زني، آيا آدم خوشبختي هستي؟»
پيرمرد با هيجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختي هستم.»
فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بيا تا تو را به کاخ پادشاه ببريم.»
پيرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتي به کاخ رسيدند، پيرمرد بيرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.
فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند.
پادشاه از اين که بالاخره آدم خوشبختي پيدا شده تا او بتواند پيراهنش را بپوشد، بسيار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:« چرا معطل هستيد؟ زود برويد و پيراهن آن پيرمرد را بياوريد تا برتن کنم.»
مأموران قدري سکوت کردند و بعد گفتند: « قربان، آخر اين پيرمرد هيزم شکن آن قدر فقير است که پيراهني برتن ندارد!! »

 

 شیر افریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از کند ترین آهوی افریقایی کمی تند تر بدود تا از گرسنگی نمیرد.

وآهوی آفریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از تند ترین شیر آفریقایی کمی تند تر بدود

 تا کشته نشود .
مهم نیست که تو شیر هستی یا آهو مهم این است که فردا را از امروز تند تر بدوی

 خنده خندید و گفت : آه . . . چرا غمگینی . گریه ناله ای کرد : از زندگی خسته ام .خنده شادی کنان خطاب به او گفت : زندگی زیباست ، لبخند بزن . گریه جواب داد : من برای گریه آفریده شده ام . تو همیشه در خانه های مجلل و خوشبخت جای داری ،ولی من همواره در دل گرفتارانبوده ام .تو آنقدر مغروری که بروی لب خستگان نمی نشینی .خنده تبسمی کرد و گفت : من به دنبال کسی هستم که مرا فراخواند . این گرفتاران هیچ گاه مرا صدا نمیکنند ، و من همواره در بین افراد شاد هستم .گریه قطره اشکی ریخت و آرام گریست . خنده به او نگریست و بعد گریخت . گریه به دنبالش دوید او لبخند خود را جا گذاشته بود و از آن پس همواره خنده ، گریه ای همراه داشت

 عقاب و مرغ

مردی تخم عقابی را پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گزاشت  . عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگیش او همان کار هایی را انجام داد که مرغ ها می کردند برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی  با دست و پا زدن بسیار کمی در هوا پرواز میکرد . سال ها گزشت و عقاب پیر شد

  روزی پرنده بزرگی را بالای سر خود دید که با یک پر زدن به فراز آسمان پرواز کرد . عقاب پیر به نا امیدی نگاهش کرد و از همسایه های خود که مرغ بودند پرسید  این کیست ؟

 مرغ ها گفت این یک عقاب است سلطان پرندگان او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم .

عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل مرغ دنیا را ودا گفت. زیرا فکر میکرد که مرغ است


 

نوشته شده توسط : محمد عباس | 2009/1/25 | 5:55 بعد از ظهر | + | موضوع: |